تا از آسیب اشک هایم در امان باشی...![]()
دنیا مثل بازی گل یا پوچ می مونه.......
با تو گل...بی تو پوچ....
ماشین زندگیتو جلوی خونه ی هر عشقی پارک نکن...
چون ممکنه چرخ های قلبتو پنچر کنن!!!
من ماندم و حلقه طنابی در مشت
با رفتن تو به زندگی کردم پشت
بگذار فردا برسد می شنوی
دیروز غروب عاشقی خود را کشت...
دوست دارم در خیابان با کفش هایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به
کفشهایم فکر کنم...!
همیشه واسه گلی خاک گلدان باش که اگر به آسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست!!![]()
تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید
و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد مردی در کنارش نشسته بودو
داشت روزنامه می خواند وقتی که او نخستین بیسکوئیت را خورد متوجه شد مرد هم یک بیسکوئیت
برداشت و به دهان گذاشت او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت پیش خود فکر کرد:شاید اشتباه کرده
است بهتر است ناراحت نشوم هر بار که او یک بیسکوئیت بر میداشت آن مرد هم همین کار را میکرد
اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست از خود واکنشی نشان بدهد ولی این ماجرا
تکرار شد تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود پیش خود فکر کرد:حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد
کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصف دیگرش را خورد.این دیگه خیلی پررویی میخواست!زن
حسابی عصبانی شده بود در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که وقت سوار شدن به هواپیماست
آن زن کتابش را بست و چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد کرد از آنجا دور شد.
و به سمت دروازه اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست دستش را داخل ساکش
کرد تا که عینکش را داخل ساک قراردهد وناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست!
باز نشده و دست نخورده خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد یادش رفته بود که بیسکوئیتی را که
خریده بود داخل ساکش گذاشته بود... آن مرد بیسکوئیت هایش را با او تقسیم کرده بود بدون آنکه
عصبانی و برآشفته شده باشد!!!![]()
مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست با من این کارو بکنه؟
به روی خودم نیاوردم فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کردو گفت هووو مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم وگور کنم.
کاش زمین دهن باز میکردو منو... کاش مادرم یک جوری گم و گور میشد!!!
روز بعد بهش گفتم اگه واقعاْ میخوای منو شاد کنی چرا نمی میری؟!!!
اون هیچ جوابی نداد...
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم چ.ن خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم واسه خودم خونه خریدم زن و بچه و زندگی
از زندگی بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یک روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها بهش خندیدند
و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم چطور جرات کردی بیایی خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو ازاینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد اوه معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم وبعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یک روز یک دعوت نامه اومد دم خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار از دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که یک به یک سفر کاری میرم
بعد از مراسم رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشکم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسرم من من همیشه به فکر تو بودم
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بپه هاتو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم که شنیدم داری میایی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند بشم بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودمو دادم به تو
برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید و به طور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
گه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت
این منم چون گل یاس نشستم سر راهت
توببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه
من نمردم از عشق توبدون که رو سیاهم
اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد
ندیده؟تو بگو کدام عاشق رنج دوری
ندیده؟اگه عاشقی گناهه ما همه غرق
گناهیم؟میون این همه آدم یه غریب
و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت
پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور
چه بی صدا شکستم....
ولی حیف رفتی تو و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جزعشق
تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست....
کاش می شد بار دیگر سرنوشت از
سر نوشت کاش می شد هرچه هست
بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد
از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت
با وفا٬ با مهربانی ها نوشت کاش می شد
اشتباه هرگز نبودش در جهان
داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت
کاش دل ها از ازل مهمور حسرت ها
نبود کاین همه ای کاش ها بر دفتر
دل هل نوشت...![]()
فقط اسمی به جا مانده از
آنچه بودم و هستم دلم چون
دفترم خالی قلم خشکیده
در دستم گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم به جز در خود
فرورفتن چه راهی پیش رو
دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا
با خود رها کردند همه خود درد من
بودند گمان کردم که همدردند...![]()
می دونی وقتی که خدا داشت تو را بدرقه می کرد بهت چی گفت؟
جایی که میری مردمی داره که می شکنند
نکنه غصه بخوری!
من همه جا باهاتم تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری...
قلب می زارم که جا بدی...
اشک می دهم که همراهیت کنه...
و مرگ که بدونی آخرش برمی گردی پیش خودم...
پس هیچ وقت تو تنها نیستی....![]()